شناسه : 25773029
ناگفته های شاعر یزدی در ملاقاتش با رهبری:


شاعر یزدی گفت: الطاف و ظرافت ها در دیدار با رهبری تا به امروز برایم ماندگار باقی مانده است.

طنین خاتم؛عالیه محرابی از شاعران برجسته یزدی در مصاحبه با خبرنگار یزدرسا، با اشاره به حال و هوای خود در دیدار با رهبر معظم انقلاب در سفر به استان یزد، اظهار کرد: لحظه به لحظه این برنامه، خاطره ای بسیار شیرین و به یادماندنی را رقم می زد، در سال 86, جلسه دیدار نخبگان با رهبری که  توسط دکتر محمدی کویر اجرا می شد، یک جلسه بسیار خاص بود. از لحظه گرفتن کارت ویژه حضور در جلسه,  و انتظاری شیرین و دوست داشتنی که هنوز ان شیزینی را با تمام وجودم حس می کنم . جلسه ای که با حضور نخبگان علمی قرانی فرهنگی و ادبی برگزار شد جلسه ای خاص و پرشوربود.

این شاعر یزدی افزود: زمانی که دکتر شایق از اساتید برجسته قرانی در بحث علوم قرانی صحبت می کرد حضرت آقا نکات ریزی را مطرح می کردند که نشان می داد ایشان چقدر به مسائل, دقیق و ابعادی نگاه می کنند و حتی لطایفی که ایشان در حین اجرای آقای محمدی بیان می کردند واقعا نشان می داد که رهبری جامع الاطراف داریم که هم ظرافت هنری دارند و در بحث فرهنگی نیز اشراف دارند.
 

در همان جلسه بود که آقا در مورد کتابهای آذر یزدی و نقش ایشان در ادبیات کودک فرمودند و اینکه ( کتابهای خوب برای بچه های خوب) استاد اذریزدی را برای فرزندانشان تهیه می کردند. یادش به خیر هنوز آذر زنده بود.

وی در ادامه با بیان اینکه نکته سنجی و اشراف رهبری به مسائل ما را دلگرم کرد به اینکه قطعا حضور ایشان چقدر می تواند موثر باشد، اذعان کرد: این فضای خاص سبب شده تا به امروز ظرافت ها، الطاف و نکاتی که ایشان فرمودند, برایم ماندگار باقی بماند.
از آن دی ماه تا امروز , تقویم ها ورق خوردند اما خاطره دی ماه 68 همچنان در سررسید دل من یک روز شیرین و به یادماندنی است.

در زیر متن سروده شاعر یزدی در دیدار رهبری آمده است:

کدام اردیبهشت آورد عطر دلربایش را

 که اینگونه به سر دارند گلدان ها هوایش را

 

 از این عطری که در پیراهن این شهر پیچیده

یقین داریم امشب او تکان داده عبایش را

 

کویر از خوابهای تشنه ی هر روزه اش برخاست

و نوشیدند گل ها ، افتاب چشمهایش را

 

و ساعت یک دقیقه مانده به دیدار اقیانوس

که  ساحل  بال می گیرد مسیر ناخدایش را

 

خیالش قمصر عطر است و شالیزار شالش ، سبز

کویر امروز پیدا می کند جغرافیایش را!!

 

دو چشمت آفتابی شد، گلاب قمصر آوردی

پرستوهای عاشق را شبی بال و پر آوردی

 

دهان واکردی و عطرت تمام شهر را برداشت

شبیه شاخه ای انگار سیب نوبر  آوردی

 

کویر تشنه  از عطرت امیدی تازه مینوشد

هلا ای ابر بارانی! قدمهای تر آوردی

 

چه دی ماهی که از دستش گل خورشید می بارد

به تقویم کویر انگار فصلی دیگر آوردی

 

دل عمارها امشب چه دریای پریشانی است

تو صبر دیده هاشان را به دیدارت سر آوردی

 

سلام ای حسن یوسف در دل آیینه ات جاری

به یعقوبی ترین دل، مژده ای یوسف تر آوردی

انتهای پیام/ه




رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.